• امروز : سه‌شنبه, ۱۹ خرداد , ۱۴۰۵
  • برابر با : Tuesday - 9 June - 2026
4

حاكم شايسته

  • کد خبر : 1262
  • 22 سپتامبر 2023 - 7:01

قصّه‌هاي شهر هرت – قصّۀ ششم اشاره     “مردم هر جامعه‌اي شايستۀ همان حكومتي هستند ، كه بر آنان فرمان مي‌رانند. “     اين سخن مفهوم يكي از احاديث منتسب به رسول گرامي اسلام است . بديهي است مردمي فكور ، پرسشگر ، نقّاد ،ناظر و حاضر در همۀ عرصه‌هاي سياسي ، اجتماعي و اقتصادي […]

قصّه‌هاي شهر هرت – قصّۀ ششم

اشاره

    “مردم هر جامعه‌اي شايستۀ همان حكومتي هستند ، كه بر آنان فرمان مي‌رانند. “

    اين سخن مفهوم يكي از احاديث منتسب به رسول گرامي اسلام است . بديهي است مردمي فكور ، پرسشگر ، نقّاد ،ناظر و حاضر در همۀ عرصه‌هاي سياسي ، اجتماعي و اقتصادي جامعه  هيچ گاه حاكماني خودكامه ، زورگو و غير پاسخگو را تحمُّل نمي‌كنند . بر عكس جامعه‌اي مطيع ، تسليم ، توسري‌خور ، خوار و ذليل ، ترسو و بزدل هر حاكم را به خودكامگي و استبداد مي‌كشاند و سكوت محض و بي‌تفاوتي مردم، او را وسوسه مي‌كند ،تا خود را بزرگ و ديگران را حقير ببيند . اطاعت بي‌چون و چراي زيردستان ، انسان را اسير خودخواهي ، خودپسندي و عُجب مي‌كند .

    داستان زير اين حقيقت مهم و اين راز اجتماعي و سنّت جامعه‌شناسي را فرياد مي‌كند . 

   حاكم شهر هرت مرده بود . وليعهد و فرزندي هم نداشت تا جانشين او شود ، چون حاكم همه آرزويي داشت ، جز مُردن ، اصلاً به فكر مرگ نبود ، بنابراین هيچ كس را به جانشيني تعيين نكرده بود . مردم شهر هرت چون عادت به فكر كردن نداشتند ، لذا نمي‌توانستند دربارۀ پادشاه آينده هيچ راي و نظري بدهند . 

     مردم باور كرده بودند كه اهل تشخيص و درك و فهم نيستند . بنابراين نمي‌توانند كسي را از بين خود به عنوان حاكم برگزينند . بزرگان و ريش سفيدان شهر براي حلِّ مشكل پس از بحث و مذاكره ، به اين نتيجه رسيدند كه همۀ مردم شهر را در ميدان شهر گِرد آورند و شاهباز پادشاه را به پرواز درآورند . باز بر روي شانۀ هر كس نشست ، او را به پادشاهي برگزينند .

     به دنبال اين تصميم مُناديان و جارچيان در شهر ندا دردادند كه همۀ مردم در روز جمعه در ميدان ” تصميم ” شهر گِردآيند . روز موعود همۀ مردم شهر در ميدان مذكور جمع شدند . فشردگي جمعيت به حدّي بود ، كه جاي سوزن انداختن نبود !

     در آن روز يك بازرگان و غلامش وارد شهر هرت شده بودند . وقتي نداي جارچيان را شنيدند ، براي تماشا به ميدان شهر آمدند و به جمع مردم پيوستند . مراسم با نواختن شيپور آغاز شد . يكي از ريش سفيدان با توضيح روش برگزيدن حاكم ، دستور به پرواز درآوردن شاهباز را صادر كرد .

     باز دست‌آموز به پرواز درآمد و سينۀ آسمان را شكافت و اوج گرفت . همۀ دل‌ها در سينه‌ها به شدّت مي‌تپيد . نفس‌ها حبس شده  ، و نگاه‌ها همه به پرواز باز دوخته شده بود . باز هم مرتّب ميدان را دور مي‌زد و در بين جمعيّت دنبال برگزيدۀ خود مي‌گشت . هر كسي پيش خود مي‌گفت : 

اگر باز بر شانۀ من بنشيند ، چه‌ها مي‌كنم ! 

و هر يك به ديگري مي‌گفت : اگر باز بر شانۀ تو بنشيند ، چه مي‌كني ؟ 

هيجان به اوج خود رسيده بود . انتظار در چشمان مردم موج مي‌زد .

     در اين حال بازرگان به غلامش گفت :

     مبارک ! اگر باز روي شانۀ تو بنشيند و تو حاكم شهر شوي ، چه مي‌كني ؟

     مبارک مثل اين كه مدّت‌ها دربارۀ اين سوال فكر كرده بود ، فوراً گفت :

     اگر من حاكم اين شهر شوم ، از زنده و مُردۀ اين مردم نمي‌گذرم ! پدر مردم را در مي‌آورم و روزگارشان را سياه مي‌كنم !

     اتّفاقاً باز هفت مرتبه ميدان شهر را دور زد و سرانجام در ميان بُهت و حيرت مردم روي شانۀ مبارک نشست ! همۀ جمعيّت براي شناختن اين حاكم خوش‌شانس به سوي او هجوم آوردند . او را بر سر دست بلند كردند و به سوي جايگاه بردند . همه مي‌خواستند ببينند او كيست . وقتي او به بالاي ايوان قصر رفت و در برابر جمعيت ظاهر شد ، فرياد تعجُّب و اعتراض از هر سوي برخاست . براي همه دشوار بود يك غلام سياه و زشت و غريبه ، حاكم آنان شود . سرانجام پس از سر و صداي زياد قرار شد دوباره باز را به پرواز درآورند و نتيجۀ اين فراز و فرود آمدن را هرچه بود ، بپذيرند .

     سه مرتبه اين كار تكرار شد و شاهباز هربار بر شانۀ مبارك نشست . ناگزير ريش‌سفيدان و مردم  ،اين سرنوشت خود را پذيرفتند و زمام امور شهر را به اين غلام سياه بيگانه سپردند .

     خادمان دربار مبارك را به حمّام بردند . پس از استحمام ، لباس هاي فاخر سلطنتي را به او پوشاندند و طيِّ مراسم با شكوهي تشريفات تاجگذاري انجام شد .

     پس از هفت شبانه روز جشن و پايكوبي به مناسبت آغاز سلطنت ” مبارك‌شاه ” ، او در نخستين روز آغاز به كار طيِّ فرماني ماليات‌ها و عوارض پرداختي توسّط مردم را دو برابر كرد . ماموران حكومتي موظّف شدند ، ماليات تعيين‌شده را با زور و قدرت از فقير و غني دريافت كنند . هر كس به هر علّت از پرداخت فوري ماليات خودداري مي‌كرد ، همۀ اموال او توقيف مي شد و در صورت نيافتن اموال ، او را زنداني و شكنجه مي‌كردند . هر شهروند كوچك‌ترين اعتراض يا انتقادي مي‌كرد ، بلافاصله به فرمان مبارك شاه او را بازداشت كرده ، به سياهچال مي‌سپردند .

     پس از مدّتي همۀ زندان‌ها و سياهچال‌ها پر از مردم معترض و تهيدست شد ..همۀ كالاها ، ارزاق و مايحتاج مردم به شدّت گران شد و مردم درماندند و بي‌كاري ، فساد و ناهنجاري ، همۀ مردم شهر را در بر گرفت . به گونه‌اي كه ديگر مردم ” آه ” در بساط نداشتند و بيشتر ماموران وصول ماليات‌ها ، عوارض و جريمه‌ها به علّت نداري و فقر مردم ، دست خالي برمي‌گشتند.

     وقتي مبارك شاه مطمئن شد كه مردم زنده شهر ديگر حتّي سكّه‌اي در خانه و آهي در بساط ندارند و در شدّت فقر و استيصال مي‌سوزند ، پيش خود گفت : حالا وقت مُرده‌هاست !

       فرداي آن روز براي آن كه دمار از مردگان شهر نيز درآورد ، دستور داد يك دختر زيبا را با لباس‌هاي فاخر و به همراه بسياري زيورآلات بر اسبي زيبا و قيمتي سواركنند و ضمن گرداندن او در شهر ، جار بزنند كه : 

     اين دختر و همۀ متعلّقات او از آنِ كسي است كه يك سكّه بپردازد .

      همۀ مردم شهر هرت در معابر ، بازارها و كوچه‌ها جمع شده ، با حسرت او را مي‌نگريستند و افسوس مي‌خوردند كه چرا حتي يك سكّه ندارند ، تا او را تصاحب كنند . يكي مي‌گفت : 

اين دختر چقدر زيباست ! ديگري ارزش جواهرات او را برآورد مي كرد و سومي از لباس او مي‌گفت  و چهارمي ، اسب او را مي‌ستود .

      در اين بين جواني زيبا و خوش قد و قامت وقتي دختر را ديد ، به شدّت عاشق و فريفتۀ او شد . هر چه با خود انديشيد ، ديد نه مي‌تواند از او دل بردارد ، و نه سكّه‌اي دارد ، تا او را تصاحب كند . جوان از شدّت دلدادگي به بستر بيماري افتاد . مادر بيچاره هرگونه دارو و درماني كه توانست ، دربارۀ او انجام داد . اما افاقه نكرد . تا روزي جوان راز دل خود را با مادر در ميان گذاشت . . مادر دردمندانه آهي كشيد و گفت :

     پسرم ! مي‌بيني كه آهي در بساط نداريم . حتّي چيزي براي فروش يا گروگذاشتن هم در خانه نداريم . پسر گفت :

    مادرجان ! من اين‌ها را نمي‌دانم . اگر جان و زندگي مرا مي‌خواهي ، بايد يك سكّه فراهم كني ! مادر بيچاره ناگزير زبان باز كرد و گفت :

    پسرم ! به شرطي كه اين راز را با هيچ كس نگويي ، راهي به تو نشان مي‌دهم ، تا سكّه‌اي به دست آوري و دختر را تصاحب كني ، و آن اين است كه از قديم رسم بود كه هر كس مي مُرد ، يك سكّه در قبر زير سر او مي‌گذاشتند . تو مي‌تواني شبانگاه ، محرمانه به سر مزار مرحوم پدرت بروي و گور او را بشكافي و سكّه زير سر او را برداري و فردا دختر را بگيري !

     پسر چنين كرد . فردا وقتي به مبارك شاه خبر دادند كه يك جوان با ارائه يك سكّه طالب دختر شده‌است ، فوراً دستور داد او را احضار كنند . پس از احضار ، از او خواست  توضيح دهد كه سكّه را از كجا آورده است . از حاكم اصرار و از جوان انكار ! تا سرانجام جوان در زير شكنجه تاب نياورد و راز سكّه را فاش كرد .

    فرداي آن روز مبارك‌شاه دستور داد همه گورستان را خراب و ويران كنند و قبرها را بشكافند و همۀ سكّه‌ها را از زير سر مُردگان بردارند  و براي او بياورند . بدين وسيله او توانست قول خود را مبني بر اين كه نه تنها از زنده‌ها ، كه از مرده‌ها هم نمي‌گذرد ، عملي سازد .   

     مردم شهر وقتي قبور اموات خود را چنين ديدند ، به امان آمدند . مردم ،ريش سفيدان شهر را به وساطت نزد مبارك‌شاه فرستادند ، كه لااقل از ” گور به گوركردن “مرده‌هاي ما صرف نظر كند . وقتي ريش‌سفيدان مي‌خواستند وارد اتاق مبارك‌شاه شوند ، شنيدند او در حال مناجات با خدا مي‌گويد :

    خدايا ! اگر اين مردم هنوز هم استحقاق ظلم و ستم و تبعيض دارند ، مرا موفّق بدار ، تا عرصه را بر آنان تنگ‌تر كنم . اگر متنبّه شده‌اند و شايستگي يك حكومت عادل را به دست آورده‌اند ، مرگ مرا برسان !

     وقتي ريش‌سفيدان اين جملات را شنيدند ، بازگشتند و به مردم گفتند :

      ما حرفي نداريم كه به حاكم ظالم و ستمگر بزنيم . ما با شما حرف داريم . ما خودمان بايد خود را اصلاح كنيم ، تا شايستۀ حكومت صالح شويم !

    ” اِنّ الله لا يُغَيِّرُما بِقَومٍ حَتّي يَُغَيِّروا ما بِاَنفُسِهِم “

               نوشته :سيدعليرضاشفيعي مطهر

لینک کوتاه : https://gilonews.ir/?p=1262

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.