• امروز : سه‌شنبه, ۱۹ خرداد , ۱۴۰۵
  • برابر با : Tuesday - 9 June - 2026
4

خرِ من از كُرِّگي دُم نداشت!

  • کد خبر : 2106
  • 11 ژانویه 2024 - 14:44

قصّه‌هاي شهر هرت – قصّۀ پنجم : مرد بدهكار در موقعيّت بدي گير افتاده بود . بارها راه خود را تغيير داده بود كه با طلبكار رو به رو نشود ، اما اكنون ناخودآگاه خود را در برابر او مي‌ديد . مرد بدهكار در يك لحظه سريعاً تصميم گرفت راهش را عوض كند . او […]

قصّه‌هاي شهر هرت – قصّۀ پنجم :

مرد بدهكار در موقعيّت بدي گير افتاده بود . بارها راه خود را تغيير داده بود كه با طلبكار رو به رو نشود ، اما اكنون ناخودآگاه خود را در برابر او مي‌ديد . مرد بدهكار در يك لحظه سريعاً تصميم گرفت راهش را عوض كند . او برگشت و به داخل كوچه‌اي پيچيد . از بخت بدش كوچه بُن‌بست بود . طلبكار هم به سرعت او را تعقيب مي‌كرد . در انتهاي كوچه بُن‌بست درِ خانه‌اي باز بود . بدهكار وارد خانه شد . طلبكار نيز به دنبال او وارد شد . بدهكار ناگزير پلّه‌هاي پشت بام را پيش گرفت و به بالاي بام رفت . ناگهان طلبكار را پشت سر خود ديد!

بله ! چاره‌اي جز پريدن به داخل كوچه نبود . مرد بدهكار دست‌وپاي حود را گُم كرده ، از روي پشت بام به داخل كوچه پريد . از قضا پيرمردي در پاي ديوار نشسته بود . مرد بدهكار روي او افتاد و پير مرد در جا جان سپرد .

فرزند پيرمرد نيز به عنوان ” وليِّ دم ” سر به دنبال مرد بدهكار گذاشت . سر انجام او را گرفتند و عازم خانه قاضي شدند .

در بين راه قاطري را ديدند كه از دست صاحبش گريخته بود . مرد بدهكار به منظور كمك به صاحب قاطر سنگي برداشت و به سوي قاطر پرتاب كرد ، تا قاطر را متوقّف كند . اتّفاقاً سنگ به چشم قاطر خورد و آن را كور كرد . صاحب قاطر نيز براي گرفتن خسارت به صف شاكيان پيوست .

قدري كه راه رفتند الاغي را مشاهده كردند ، كه زير بار سنگين افتاده و نمي‌توانست برخيزد . مرد بدهكار به منظور كمك به صاحب الاغ ، دُم آن را گرفت و كشيد ، تا بلكه الاغ بتواند برخيزد . اما از بدشانسي آن مرد ، چون بار الاغ خيلي سنگين بود ، الاغ نتوانست بر خيزد و براثر زور زدن زياد آن مرد ، دم الاغ كنده شد!!

صاحب الاغ نيز با مشاهدۀ اين وضع خواهان دريافت خسارت الاغ خود شد . بدهكار بدبخت به او گفت :

ما با اين جمع به نزد قاضي مي رويم . تو هم بيا با هم برويم ، تا ببينيم قاضي چه حكمي مي‌دهد .

بدهكار ،بستانكار ،فرزند پيرمرد ،صاحب قاطر و صاحب الاغ همه با هم به سوي خانۀ قاضي روانه شدند .

در محكمه پس از طرح شكايت‌ها وقتي بدهكار فهميد كه حرفي براي گفتن ندارد و در صورت دادرسي و محاكمه محكوم خواهد شد ، با ايما و اشاره به قاضي شهر هرت فهماند ، كه اگر او را از دست شاكيان برهاند ، رشوۀ خوبي به او خواهد داد .

قاضي دنياطلب و پول‌دوست نيز با دريافت پيام ، تصميم گرفت حُكم خود را به نفع مرد بدهكار و به زيان شاكيان صادر كند . بنابراين رو به بدهكار كرد و گفت :

-اي مرد بدهكار ! در برابر ادّعاي بستانكار چه مي‌گويي ؟

– حضرت قاضي! فعلا كه پولي و مالي ندارم . هر وقت پول داشته باشم ،طلب او را مي‌پردازم .

سپس رو به مرد بستانكار كرد و گفت :

-بنابراين فعلاً تو برو . هرگاه او پولي به دست بياورد ، به تو خواهد داد .

قاضي سپس از فرزند پيرمرد پرسيد :

-پدرت در وقت فوت چند سال داشت ؟

-جناب قاضي ! هفتاد سال .

-بسيار خوب! اين قاتل پدر شما فعلاً سي سال دارد . او را به خانه ببر و تا چهل سال هزينۀ زندگي او را تامين كن . وقتي سنِّ او به هفتاد سالگي رسيد ، او را به پاي همان ديوار ببر و بنشان و خودت را از بالاي پشت بام به روي او بينداز !!

قاضي آن‌گاه از صاحب قاطر پرسيد : تو چه مي‌گويي ؟

-قربان ! اين مرد با سنگ يك چشم قاطر مرا كور كرده است . بايد حدِّاقل نصف قيمت يك قاطر سالم را به عنوان خسارت به من بدهد .

– بسيارخوب ! اين قاطر را ببريد و آن را از وسط به دو نيم كنيد ! آن نصفۀ سالم را نزد كارشناس قيمت كنيد ، هر چه شد ، ضارب آن را بپردازد!

در اين هنگام صاحب الاغ از جاي برخاست و به سوي در خروجي دادگاه حركت كرد . قاضي به او گفت :

كجا مي‌روي ؟ بمان تا دربارۀ الاغ تو نيز حُكمي عادلانه ! صادر كنم!

-قربان ! با اين احكامي كه تو صادر كردي ، من مي‌روم شاهدي بياورم كه گواهي دهد كه :

” خرِ من از كُرِّگي دُم نداشت !!! “

….واز آن زمان اين عبارت به صورت ضرب‌المثل رايج شد .

نویسنده : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

لینک کوتاه : https://gilonews.ir/?p=2106

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.